سال نو مبارک   

۳ سال از وقتي وبلاگ نويسي رو شروع كردم گذشته

چقدر زود چقدر دير...

گرچه اين وبلاگ رو ترك كردم اما نميگذارم متروكه بشه

چون خيلي دوستش دارم 

سال نو مبارك

                                            خاطره كوير

لینک
شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦ - ساده

   خاطره تنها   

بيشتر از يک سال از موقعی که اين جا رو ترک کردم و رفتم بلاگ اسکای ميگذره

هنوز هم ميگم اينجا رو خيلی دوست دارم چون بيشتر دوستانی که پيدا کردم به خاطر دوست تنها بود.

اما به هر صورت وبلاگ اصليم حالا خاطره بلاگ اسکای هست.

من الان بخش اينترنت ارشد های دانشکده هستم.........يکی داره اينجا با کامپيوتر بازی ميکنه بازی solitaire ! خنده داره....

و من هنوز هم همون خاطره ساده تنهام

لینک
یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤ - ساده

   دلم گرفته   

دلم نميخواد....

اينجا رو هم خيلی دوست دارم...شايد حتی بيشتر از وبلاگی که الان دارم...

چون اينجا بود که دوستان زيادی بهم بخشيد...

 

لینک
دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤ - ساده

   حرفهای نگفته   

بعد از مدتها...اين وبلاگ خاک گرفته...

جدی هم خاک گرفته...نميدونم چرا هوس کردم اينجا بنويسم

شايد چون هميشه حرفهای نگفته ای باقی ميمونه...چرا اين وبلاگم رو که اينقدر دوستش داشتم ترک کردم؟!

خودم هم نميدونم چرا!

خيلی وقتا پيش مياد کاری رو انجام ميدم که دليلش رو نميدونم اين هم رو بقيه...

هميشه که همه چی نبايد دليل داشته باشه

هميشه حرفهای نگفته باقی ميمونه...

لینک
سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤ - ساده

   سال نو مبارک   

بعد ۲ ماه باز هوس کردم اينجا بنويسم نميدونم چرا! گرچه من هيچ وقت نوشتن رو رها نکردم هميشه بايد بنويسم حالا اينجا يا يه دفترچه کوچک يا هرجای ديگه

تولد وبلاگم هم هست يک سال قبل شروع کردم ولی به دلايلی بهتر ديدم دوست تنها رو تنها بگذارم.با اينکه همين دوست تنها بود که دوستان زيادی بهم بخشيد

قبل عيد قبل اينکه برم تهران حالم خيلی بد بود مشکلات دانشگاه...

نميدونم چرا بعد يک سال اينطوری تونستم برم تهران...با اينکه يه هفته بودم باز برای کارهايی که داشتم وقت کم اوردم...نميدونم چرا هروقت ميرم تهران وقت کم ميارم...

سال جديد شروع شد

کاش امسال بتونم اونطور که دلم ميخواد زندگی کنم

شاد باشيد

لینک
چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤ - ساده

       

شايد وقتی ديگر

                          شايد جايی ديگر

لینک
یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳ - ساده

   اگر مرگ نبود ....دست ما در پی چيزی ميگشت؟!!!   

اگر مرگ نبود...

دیروز در مورد دلبستگی ها گفتم...

ممکنه  آدم بتونه به چیزهایی که داره دلبستگی نداشته باشه ولی نمیشه به نزدیکانی که در زندگیش وجود دارند وابسته نباشه!

در تمام پدیده های طبیعی هیچ وقت با مرگ عزیزانم نتونستم کنار بیام هیچ وقت نتونستم حقیقت مرگ رو درک کنم.

خاله ام دیروز فوت کردند

فکر کردید چرا برای مرگ دیگران گریه میکنیم...در حقیقت ما برای خودمون گریه میکنیم برای خودمون که نمیتونیم دیگه عزیزی رو در کنارمون ببینیم. ومن برای خودم گریه میکنم برای مامانم ...دختر خاله هام....و بقیه خاله هام...یادمون باشه تا وقتی که هستند قدرشون رو بدونبم

برام دعا کنید برام دعا کنید بتونم درس بخوانم...فردا امتحان دارم ...

 

لینک
دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳ - ساده

   دلبستگی ها   

سلام

خيلی خوبه همه يه دوست مثل من در بچه های ارشد داشته باشند....

راستش امروز از صبح تا شب(۷)کلاس دارم بين ساعت ها خالی بود آمدم مرکز اينترنت بچه های ارشد با پسورد دوستم وارد شدم و خيلی هم شانس آوردم چون تمام وبلاگ ها برعکس هميشه باز ميشه و بيشتر از اين شرمنده دوستان نميشم

اين مدت خيلی امتحان دارم کامپيوترم هم مشکل داره ...اصلا تصميم داشتم حالا حالا ها ننويسم...

تا حالا فکر کرديد چقدر ما به چيزهايی که در زندگی داريم دلبسته ايم چقدر به دنيايی که در اون زندگی ميکنيم دلبسته ايم...چرا اينطوريه...؟

اين مدت حالم خيلی گرفته بود... حدودا ۵ سال هست به کاکتوس علاقه پيدا کردم و تعداد خيلی زيادی هم داشتم ولی يه مدت هست که پشت سر هم کاکتوسهام خشک ميشوند هيچ دليلی هم براش پيدا نکردم الان حدودا نصف کاکتوسهايی که در اين ۵ سال جمع کرده بودم رو از دست دادم از همه مهمتر برام اولين کاکتوسم بود که رشد خيلی خوبی داشت وخيلی هم قشنگ شده بود ولی اون هم خشک شد...

يه موضوع ديگه اينکه نميدونم چی شده نصف عکسها و آهنگ هايی که در کامپيوتر داشتم غير قابل استفاده شدند يعنی فايل هام هست ولی ظرفيتش صفر شده! بعضی از آهنگ هام رو خيلی دوست داشتم(کسی ميتونه کمکم کنه که چرا اين اتفاق افتاده!)

اين دو موضوع به ظاهر کوچيک بهم فهموند که خيلی به چيزهايی که دارم وابسته ام و تصميم گرفتم که خودم رو عوض کنم! چطوری؟ نميدونم

يادمه اوايلی که با اينترنت آشنا شده بود همين وضع بود يعنی ۳ سال قبل اگر يه روزاينترنتم قطع بود انگار يه چيزی گم کردم حالا نه اينکه فکر کنيد وقتم رو با چت کردن ميگذروندم اون موقع زياد با مسنجر آشنايی نداشتم ولی طوری شده بود که دوستم بهم ميگفت اين کامپيوتر تو شده هوو من! يه بار هم بهم گفت اگه من و کامپيوترت در يه اتاق باشيم و اتش سوزی بشه اول کامپيوترت رو نجات ميدی!

 راستی چقدر خوبه که بتونيم دلبستگيمون رو از چيزهايی که ممکنه از دست بديم کم کنيم

الان کلاسم شروع ميشه اين دوست منم معلوم نيست کجا غيب شد! پسووردش رو داد و کيفش رو گذاشت و خودش رفت...الان کلاسم شروع ميشه

نميدونم چرا بعضی از صفحه های کامنت ها باز نميشه

خوب باز هم پيام اختصاصی: سحر جونم تولدت پيشاپيش مبارک

 

لینک
یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳ - ساده

   عيدتون مبارک   

سلام دوستان خوبم

عید فطر مبارک...خیلی عالی بود که عید یکشنبه بود ها  میدونید که چرا! اینقدر دانشگاه نرفتم که یادم رفته باید درس بخونم! از هفته آینده میان ترم هامون شروع میشه پشت سر هم ... احتمالا اگردانشجوی خوبی باشم فرصت نمکنم دوشنبه اینده آپدیت کنم(این رو نوشتم که دوشنبه آینده ازتون خجالت بکشم و اپدیت نکنم!)

امروز خیلی کار دارم...از نهار درست کردن که بگذریم!!! میخوام برم مرکز شهر که کادو تولد بخرم... برای یه پسر خوشکل دوست داشتنی! فکر های بد نکنید این پسر دوست داشتنی هفته دیگه تازه یک سالش میشه! تولدش هم تهران هست!! منم میخوام برم ! کادوش رو میدم مامان بزرگش ببره(یعنی عمه جان عزیز خودم)

 

نمیدونم تا حالا نواختن یه ساز رو امتحان کردید یا نه...حس خیلی خوبی داره . چندین ساله که مثلا سنتور میزنم خیلی سنتورم رو دوست دارم البته بیشتر برای خودم میزنم و به صورت حرفه ای دنبال نمیکنم. در این چند سال شده که چندین ماه اصلا به سراغش نرفتم یکبارش یک سال شد! تابستونی هم همینطور شد انقدر روحیه ام بد بود که دلم نمیخواست اصلا به سنتورم نگاه کنم البته این دفعه مثل دفعه های قبل نتونستم بگذارم توی جعبه ...چون به غیر از من یه صاحب دیگه هم پیدا کرده! دنیا، نوه کوچیک خاله ام. این دختر کوچولوی شیطون 3 سالشه وقتی میاد خونه ما مستقیم میره طرف اتاق من و اگر سنتورم نباشه خونه رو میگذاره رو سرش و باهام قهر میکنه و ... اگر هم باشه که کلی به قول خودش ساز میزنه! حالا اینکه من چطوری سنتورم رو ومضراب ها رو (که اگر بد استفاده بشه امکان شکستنش هست) که اینقدر برام عزیزند رو میدم دست این بچه ...چون خیلی دوستش دارم

 

بالاخره این دفعه هم حدودا 5 ماه بود که سراغ سنتورم نرفته بودم چند روز قبل خیلی اتفاقی آهنگ خوابهای طلایی رو که اصلش با پیانو نواخته میشه رو شنیدم احساس کردم خیلی دلم برای سنتورم تنگ شده این بود که بعد مدتها رفتم سراغش... نت های اکثر آهنگ هایی که میزدم رو فراموش کردم فقط تونستم اله ناز و همین خوابهای طلایی رو بزنم که هردوش رو خیلی دوست دارم...اله ناز رو که نت خیلی راحتی هم داره پارسال همین موقع ها بود که شروع که یاد گرفتن نتش کردم و هردفعه یکی از استادهای دانشکده و درسی رو پارسال باهاش گذروندم به یادم میاره چون درس خیلی مشکلی بود و یادمه از سر جلسه امتحان میان ترم که امدم خونه خیلی حالم بد بود برای اینکه فراموش کنم خودم رو با یاد گرفتن این آهنگ سرگرم کردم...حالا بگذریم از اینکه در پایان سال متوجه شدم از همه درسهایی که تا حالا داشتم راحت تر این درس رو گذروندم وخاطره خیلی خوبی ازش دارم.

ببخشید فکر کنم این دفعه خیلی همه چی رو با هم قاطی کردم و از این شاخه به اون شاخه پریدم!

 

یه پیغام مخصوص برای سحر جونم: ببخشید من اینقدر بی معرفت شدم فرصت نمیکنم باهات تماس بگیرم ها...

 

 

تا نکوشی در نخواهی یافت

و اگر به تمامی نکوشی، نکوشیده ای

                                                     آزموده تر تیرت را به سویش روانه میکنی

                                                     هر انچه در توان داری به کار گیر

 

و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز

                                            ناکام ماندی

                                                           زنهار که شکست نخورده ای

 

آنگاه که به سوی رویاهایت بال میگشایی

چه اهمیت دارد که انها چگونه اند

 

از رسیدن است که می بالی

                             از کوشیدن است که می آموزی

                                              و از رفتن است که  پیروز باز می گردی

 

"لین پارسونز"

 

لینک
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳ - ساده

   ياد ترم اول   

سلام دوستان خوبم

از لطف همتون ممنونم

موضوعی که هر دفعه برام پیش میاد اینه که بعد از این که اپدیت میکنم تا دفعه بعدش هرروز موضوعی به ذهنم میرسه که قصد میکنم در پست بعدی بنویسم ولی موقع نوشتن که میشه تقریبا همه رو فراموش کردم!

یکی از شانسهایی که امسال دارم قبول شدن یکی از بچه های ماه همکلاسیمه در کارشناسی ارشد دانشکده خودمون! حتما خنده دار به نظر میرسه که چطور قبول شدن یکی دیگه برای من خوش شانسیه! راستش شاید از قبولی هیچ کس از گروهمون به اندازه او خوشحال نمیشدم چون هم از نظر درسی از همه بهتر بود هم از نظر اخلاقی(البته جدا از دوست جون خودم) تازه تقریبا ساعتهایی که من کلاس دارم او هم کلاس داره به خاطر همین کمتر احساس تنهایی میکنم البته از بچه های گروه ما اکثرا فارغ التحصیل نشدند ولی باهاشون خیلی صمیمی نیستم(در ضمن اکثرشون هم از پسرهای گروهمون هستند!) .اینه که این ترم به قول بچه ها کلاسم رفته بالا و همیشه با ارشدها دیده میشم و با چند تا از بچه های ارشد هم دوست شدم . در ضمن این دوست خوب استاد رفع اشکالم هم هست.

به هرصورت این دوست من حل تمرین دو گروه از ورودی های 83 شده و به غیر از حل تمرین چند هفته یکبارهم باید ازشون امتحان بگیره(البته از دانشکده خودمون نیستند) و چون تعدادشون خیلی زیاده موقع امتحان گرفتن من هم به کمکش میرم که مثلا مراقب جلسه باشم! جاتون خالی! خیلی دانشجوهای شری هستند وجدانی ما ترم اول اصلا اینطوری نبودیم ولی بودن در بینشون به آدم انرژی میده و خاطرات ترم اول خودم رو برام زنده میکنه گرچه تا ازشون غافل بشم به فکر تقلب هستند!

ترم اول شاد ترین روزها رو داشتم خیلی دلم میخواد دوباره اون احساسی که ترم اول داشتم پیدا کنم ولی اون احساس فقط برای ترم اول بود....شاید یه روزی باز هم ترم اولی شدم!

 

نمیدونم چرا امروز در هیچ کدوم از وبلاگها نمیتونم کامنت بگذارم پیام خطا میده کامنت گذاشتن میمونه برای فردا البته همه وبلاگها رو خواندم کامنتهایی که میخواستم هم نوشتم..

 

اگر یادتون باشه سال 77 یا 76 بود که اولین کتاب خانم مریم حیدرزاده به بازار آمد و با استقبال هم مواجه شد یه مدت هم شعرهاش مد شده بود . البته من فقط چند تا کتاب اولیه اش رو دارم . امروز بعد از مدتها یاد شعرهاش افتادم شعرهای خیلی ساده و روان و دلنشین.خیلی جالبه که یه آدم نابینا بتونه با این احساس شعر بگه و توصیف کنه.

این بود که میخوام یه قسمت از شعر " و بعد از رفتنت" از کتاب اولش رو بنویسم چون طولانیه به همین قسمت کوتاه اکتفا میکنم.

 

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تاکی، برای چه،

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد!

 

 

شاد باشید

 

 

لینک
دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳ - ساده